نگاه از داخل به ایران خیلی با از بیرون نگاه کردن متفاوت است. شاید آنچه موجبات عزت و سرافرازی را برای یک ملتی به ارمغان می آورد، وقتی در خاک همان سرزمین هستید خیلی به چشم نیاید. اما ما که در بیرون از کشور حالا به هر دلیلی تحصیل و با سایر شرایط به سر می بریم خیلی بهتر درک می کنیم که پیشرفت علمی و سیاسی و سایر حوزه ها تا چه اندازه هست. من زمانی که به آلمان رفتم 9 ساله بودم. یادم هست خرداد تمام شده بود و خانواده ما مجبور شدند به مدت چند سال به آلمان سفر کنند. محل زندگی ما شهر بن تعیین شده بود. این شهر در زیبایی ظاهری چیزی کم نداشت اما مهم این بود که ما روزهای ابتدایی خیلی به زبان آلمانی مسلط نبودیم... و نوع برخوردها با کشور قبلی که یک کشور عربی بود خیلی تفاوت داشت...به هر حال ما هیچ علاقه ای نداشتیم که در آلمان زندگی کنیم. سال تحصیلی مدارس ایرانی به اتمام رسیده بود. من سال تحصیلی جدید را در یک مدرسه آلمانی که بین المللی هم بود آغاز کردم. مدرسه ما به همه چیز شباهت داشت جز محلی که در آن علم آموخته می شد. بیشتر مدرسه سیاست بود تا مدرسه دانش. در عین حال  اینکه روزگار سختی را در آنجا گذراندیم ولی تجربیات خوبی بدست آوردیم. مدرسه بین المللی ملیتهای مختلفی را در خود جای داده بود که به دنبال آن ادیان و مذاهب مختلفی را در خود جای می داد. از کل مدرسه که حدود 800 نفر بود، 12 شیعه را تشکیل می داد که 8 نفر ایرانی بودیم و 4 نفر لبنانی. مدیر مدرسه ما یک خانم یهودی بود که البته یهودی بودن خود را با انداختن صلیب به گردن و انجام نمادین رفتارهایی که نماد مسیحیان بود پنهان می کرد. ایشان بسیار علاقه مند بودند که مسلمانان مدرسه هر کاری را ملتمسانه از وی درخواست کنند و این مساله را ما ایرانی ها هرگز نمی پذیرفتیم... خیلی سخت بود فرایند تغییر در مشی این مدیر!!! در مدرسه ما همچنین انجام فرایض دینی فقط برای یهودیان آزاد بود و در این زمینه دوستان مسیحی ما هم ناراضی بودند. مراسم مزخرفی مثل بزرگداشت هولوکاست و عید پوریم و... خیلی راحت برگزار می شد. حتی یکی از واحدهای درسی ما هم در رابطه با مساله هولوکاست بود. یک موضوع مهمی که در آنجا وجود داشت این بود که در سیستم آموزشی آلمان مدارس به صورت شورایی اداره می شد یعنی شورای مدیران، شورای دبیران، شورای دانش آموزان و والدین آنها (که البته در اروپا خانواده به مفهوم ایران خیلی مرسوم نیست). تا زمانی که ما به این مدرسه وارد نشده بودیم سیستم شورای دانش آموزی به صورت انتصابی بود. البته ورود ما به این مدرسه هم یک داستانی بود. چون در آلمان قانون منع حجاب وجود داشت و دارد ما در هر مدرسه ای نمی توانستیم ثبت نام کنیم. بعد از ورود به مدرسه سیستم انتصاب را با این استدلال که شما می گویید دموکراسی ولی همیشه یک افراد خاصی وارد شورای دانش آموزی می شوند. طیف غیر اسلامی مدرسه و به قول معروف آقازاده های مدرسه خیلی با این مساله مخالفت کردند ولی به هر دری ما حرف خودمان را به کرسی نشاندیم و ار قضا وارد هر 4 نفر ما وارد شورا شد و از آن تاریخ تا سال تحصیلی بعد به عنوان نماینده مسلمانان در جلسات شرکت می کردیم. تقریبا به جز ایران همه دنیا اسرائیل را به رسمیت می شناختند و از قضا در مدرسه ما هم 3 اسرائیلی مشغول به تحصیل شدند. از اینجا بود که درگیری های زیادی میان دوستان مسلمان به خصوص لبنانی که در آن زمان هم لبنان و اسرائیل در جنگ به سر می بردند و ایران که هرگز اسرائیل را به رسمیت نمی شناخت و نمی شناسد صورت می گرفت...البته مدل اسرائیلی ها این که می خواهند خودشان را به زور تحمیل کنند...تنش ها خیلی طولانی بود...به طور کلی روال مدرسه این بود که اگر به فرض ایران، اسرائیل را غاصب و جنایتکار می دانست، اتباع آن رژیم با ایرانی های مدرسه برخورد می کردند. یعنی مثلا گاهی درگیری لفظی بود و گاهی هم تا حد زد خورد. این مسائل باعث شد کم کم بخش اسلامی و غیر اسلامی مدرسه از هم جدا شوند و فقط در مواقع ضروری گرد هم آیند. دریاره آن سه اسرائیلی هم با موضع گیری سرسختانه ای که یکی از دوستان به همراه دوستان لبنانی که امیدوارم هرجا هستند سلامت باشند و آرامش داشته باشند از صحنه مدرسه محو شدند و فکر کنم به مدرسه ای اسرائیلی منتقل شدند.

این روند در دانشگاه خیلی شدیدتر بود....

سال 1385 من از مدرسه فارغ التحصیل شدم و خوشحال بودم که برمی گردم ایران و دوره دانشگاهم را با گذراندن آن همه درگیری در ایران می گذرانم...ولی فکر کنم تقدیر این بود که من در همان کشور ولی در شهر مونیخ ادامه تحصیل بدهم... دوره لیسانس را هم به همین صورتی که ذکر شد طی می کردیم.........یادم هست روزی که بحث مذاکرات هسته ای ایران و دکتر جلیلی خیلی داغ شده بود، سال آخر بودم... سال 89 ... بین همه طیف دانشگاه از سال 1388 و آن انتخابات معروف اسم ایران بر سر زبانها جاری شده بود...همه ارزوی ایرانی بودن را داشتند... بعد از اینکه دانشمندان هسته ای ما به شهادت رسیدند، مواضع مثبت ایران در این مساله (که البته به آنها افتخار می کنم) براساس آنچه مرسوم بود، یادم هست وارد دانشگاه شدم یکی از دانشجویان من را صدا کرد و وقتی برگشتم یک سیلی از یک دانشجوی که گرایشات صهیونیستی داشت والبته برای مظلوم نمایی خود را یهودی جا می زد خوردم....هر چند من هم بی جواب نگذاشتم چون یاد گرفته بودم که در برابر رفتارهای دشمن گونه خصوصا این فرد را مثل خودش باید پاسخ داد...

ما از انجا دکتر جلیلی را خیلی بهتر شناختیم و براساس انچه از گفتمان انقلاب آموخته بودیم ایشان را به عنوان یک فرد اصلح برگزیدیم...و تا زمانی که ایشان وارد وزارت کشور ایران شدند انتظار کشیدیم...

به امید موفقیت و سربلندی ایشان و ملت ایران

این متن به طور کامل از وبلاگ: www.hayatetayyebe2013.mihanblog.com  برداشت شده است.